امید

سبک زندگی سالم ، تغذیه سالم ،گیاهان دارویی،درمان طبیعی

امید

سبک زندگی سالم ، تغذیه سالم ،گیاهان دارویی،درمان طبیعی

داستان اصحاب الفیل

مـفـسـران و مـورخـان ایـن داسـتـان را بـه صـورتـهـاى مـخـتـلفـى نـقـل کـرده انـد، و در سـال وقـوع آن نـیـز گـفـتـگـو دارنـد، امـا اصـل داسـتـان آنـچـنـان مـشهور است که در ردیف اخبار متواتر قرار گرفته ، و ما آن را طبق روایـات مـعـروف کـه از سـیـره ابن هشام  و بلوغ الارب و بحار الانوارو مجمع البیان خلاصه کرده ایم مى آوریم :
ذو نـواس  پـادشـاه ، مـسـیـحـیان نجران را که در نزدیکى آن سرزمین مى زیستند تحت شـکـنـجـه شـدیـد قـرار داد، تـا از آئیـن مـسـیحیت بازگردند، (قرآن این ماجرا را به عنوان اصـحـاب الاخـدود در سـوره بـروج آورده ، و مـا آن را در تـفـسـیـر همان سوره مشروحا بیان کردیم ).
بـعـد از ایـن جنایت بزرگ مردى بنام دوس  از میان آنها جان سالم به در برد، و خود را به قیصر روم که بر آئین مسیح بود رسانید، و ماجرا را براى او شرح داد.
از آنجا که فاصله میان روم و یمن زیاد بود قیصر نامه اى به نجاشى سلطان حبشه  نوشت تا انتقام نصاراى نجران را از ذو نواس  بگیرد، و نامه را با همان شخص براى نجاشى فرستاد.
نـجـاشـى  سـپاهى عظیم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهى شخصى بنام اریاط روانه یمن کرد ابرهه نیز یکى از فرماندهان این سپاه بود.
ذو نـواس  شـکـسـت خـورد، و اریـاط حکمران یمن شد، بعد از مدتى ، ابرهه  بر ضد او قیام کرد و او را از بین برد و بر جاى او نشست .
خبر این ماجرا به نجاشى رسید، او تصمیم گرفت ابرهه را سرکوب کند، ابرهه براى نجات خود موهاى سر را تراشید، و با مقدارى از خاک یمن
به نشانه تسلیم کامل نزد نجاشى فرستاد و اعلام وفادارى کرد.
نجاشى چون چنین دید او را بخشید و در پست خود ابقا نمود.
در ایـن هـنـگام ابرهه براى اثبات خوش خدمتى کلیساى بسیار زیبا و مهمى بنا کرد کـه مـانـنـد آن در آن زمـان در کـره زمـیـن وجـود نـداشـت ، و بـه دنبال آن تصمیم گرفت مردم جزیره عربستان را به جاى کعبه به سوى آن فرا خواند، و تـصـمـیـم گـرفـت آنـجـا را کـانـون حـج عـرب سـازد، و مـرکـزیـت مـهـم مـکـه را بـه آنـجـا منتقل کند.
بـراى هـمـیـن مـنـظـور مـبـلغـان بـسـیـارى بـه اطـراف ، و در مـیـان قبائل عرب و سرزمین حجاز فرستاد، اعراب که سخت به مکه و کعبه علاقه داشتند و آن را از آثار بزرگ ابراهیم خلیل مى دانستند احساس خطر کردند.
طـبـق بـعـضـى از روایـات گـروهـى آمـدنـد و مـخـفـیـانـه کـلیـسـا را آتـش زدنـد، و طـبـق نـقـل دیـگـرى بـعضى آن را مخفیانه آلوده و ملوث ساختند، و به این ترتیب در برابر این دعوت بزرگ عکس العمل شدید نشان دادند و معبد ابرهه را بى اعتبار کردند.
ابـرهـه سـخـت خـشـمـگین شد، و تصمیم گرفت خانه کعبه را به کلى ویران سازد، تا هم انـتقام گرفته باشد، و هم عرب را متوجه معبد جدید کند، با لشگر عظیمى که بعضى از سـوارانـش از فـیـل اسـتفاده مى کردند عازم مکه شد. هنگامى که نزدیک مکه رسید کسانى را فـرسـتـاد تـا شـتـران و امـوال اهـل مـکـه را بـه غـارت آورند ، و در این میان دویست شتر از عبدالمطلب  غارت شد.
ابـرهـه کـسـى را بـه داخـل مـکـه فـرسـتـاد و به او گفت بزرگ مکه را پیدا کند، و به او بگوید: ابرهه پادشاه یمن مى گوید: من براى جنگ نیامده ام ،
تـنـهـا بـراى ایـن آمـده ام کـه این خانه کعبه را ویران کنم ، اگر شما دست به جنگ نبرید نیازى به ریختن خونتان ندارم !
فرستاده ابرهه وارد مکه شد و از رئیس و شریف مکه جستجو کرد، همه عبدالمطلب را به او نشان دادند، ماجرا را نزد عبدالمطلب بازگو کرد عبدالمطلب نیز گفت : ما توانائى جنگ با شما را نداریم ، و اما خانه کعبه را خداوند خودش حفظ مى کند.
فـرسـتاده ابرهه به عبدالمطلب گفت ، باید با من نزد او بیائى ، هنگامى که عبدالمطلب وارد بـر ابـرهـه شـد، او سخت تحت تاءثیر قامت بلند و قیافه جذاب و ابهت فوق العاده عبدالمطلب قرار گرفت ، تا آنجا که ابرهه براى احترام او را از جا برخاست و روى زمین نشست ، و عبدالمطلب را در کنار دست خود جاى داد، زیرا نمى خواست او را روى تخت در کنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت از او بپرس حاجت تو چیست ؟
مترجم گفت : حاجتم این است که دویست شتر را از من به غارت برده اند دستور دهید اموالم را بازگردانند.
ابـرهه سخت از این تقاضا در عجب شد، و به مترجمش گفت : به او بگو هنگامى که تو را دیدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت ، اما این سخن را که گفتى در نظرم کوچک شدى تو در بـاره دویـست شترت سخن مى گوئى ، اما درباره کعبه که دین تو و اجداد تو است و من براى ویرانیش آمده ام مطلقا سخنى نمى گوئى ؟!
(عبدالمطلب ) گفت : انا رب الابل ، و ان للبیت ربا سیمنعه !: من صاحب شترانم ، و این خـانـه صـاحـبى دارد که از آن دفاع مى کند (این سخن ، ابرهه را تکان داد و در فکر فرو رفت ).
عبدالمطلب به مکه آمد، و به مردم اطلاع داد که به کوه هاى اطراف
پـنـاهـنـده شـونـد، و خودش با جمعى کنار خانه کعبه آمد تا دعا کند و یارى طلبد، دست در حلقه در خانه کعبه کرد و اشعار معروفش ‍ را خواند:

لا هم ان المرء یمنع رحله فامنع رحالک

لا یغلبن صلیبهم و محالهم ابدا محالک !

جروا جمیع بلادهم و الفیل کى یسبوا عیالک

لاهم ان المرء یمنع رحله فامنع عیالک


و انصر على آل الصلیب و عابدیه الیوم آلک
خـداونـدا! هـر کس از خانه خود دفاع مى کند تو خانه ات را حفظ کن ! هرگز مباد روزى که صـلیـب آنـهـا و قـدرتـشـان بـر نیروهاى تو غلبه کنند. آنها تمام نیروهاى بلاد خویش و فیل را با خود آورده اند تا ساکنان حرم تو را اسیر کنند.
خداوندا! هر کس از خانواده خویش دفاع مى کند تو نیز از ساکنان حرم اءمنت دفاع کن .
و امروز ساکنان این حرم را بر آل صلیب و عبادت کنندگانش یارى فرما.
سـپـس عـبـدالمـطـلب بـه یـکـى از دره هاى اطراف مکه آمد و در آنجا با جمعى از قریش پناه گـرفـت ، و بـه یکى از فرزندانش دستور داد بالاى کوه ابو قبیس بروند ببیند چه خبر مى شود.
فـرزنـدش بـه سرعت نزد پدر آمد و گفت : پدر! ابرى سیاه از ناحیه دریا (دریاى احمر) به چشم مى خورد که به سوى سرزمین ما مى آید، عبدالمطلب
خرسند شد صدا زد: یا معشر قریش ! ادخلوا منازلکم فقد آتاکم الله بالنصر من عنده : اى جـمـعـیـت قـریـش ! به منزلهاى خود بازگردید که نصرت الهى به سراغ شما آمد این از یکسو.
از سـوى دیـگـر ابرهه سوار بر فیل معروفش که (محمود) نام داشت با لشگر انبوهش بـراى درهـم کـوبـیـدن کـعـبـه از کـوه هـاى اطـراف سـرازیـر مـکـه شـد، ولى هـر چـه بـر فـیـل خـود فـشـار مـى آورد پـیش نمى رفت ، اما هنگامى که سر او را به سوى یمن بازمى گـردانـدنـد بـه سرعت حرکت مى کرد، ابرهه از این ماجرا سخت متعجب شد و در حیرت فرو رفت .
در این هنگام پرندگانى از سوى دریا فرا رسیدند، همانند پرستوها و هر یک از آنها سه عـدد سـنـگریزه با خود همراه داشت ، یکى به منقار و دو تا در پنجه ها، تقریبا به اندازه نـخـود، ایـن سنگریزه ها را بر سر لشگریان ابرهه فرو ریختند، و به هر کدام از آنها اصـابـت مـى کـرد هلاک مى شد، و بعضى گفته اند: سنگریزه ها به هر جاى بدن آنها مى افتاد سوراخ مى کرد و از طرف مقابل خارج مى شد.
در ایـن هـنگام وحشت عجیبى بر تمام لشگر ابرهه سایه افکند، آنها که زنده مانده بودند پـا بـه فـرار گذاشتند، و راه یمن را سؤ ال مى کردند که بازگردند، ولى پیوسته در وسط جاده مانند برگ خزان به زمین مى ریختند.
خود ابرهه نیز مورد اصابت سنگى واقع شد و مجروح گشت ، و او را به صنعاء (پایتخت یمن ) بازگرداندند و در آنجا چشم از دنیا پوشید.
بـعـضـى گـفـتـه انـد اولیـن بـار کـه بـیمارى حصبه و آبله در سرزمین عرب دیده شد آن سال بود.
تـعـداد فـیـلهـائى را کـه ابـرهـه بـا خـود آورده بـود بـعـضـى هـمـان فیل (محمود) و بعضى هشت فیل و بعضى ده ، و بعضى دوازده نوشته اند.
و در هـمـین سال مطابق مشهور پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) تولد یافت ، و جهان به نور وجودش روشن شد، و لذا جمعى معتقدند که میان این دو رابطه اى وجود داشته .
بـه هـر حـال اهـمـیـت ایـن حـادثـه بـزرگ بـقـدرى بـود کـه آن سال را (عام الفیل ) (سال فیل ) نامیدند و مبداء تاریخ عرب شناخته شد.

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.